من
عیب کار اینجاست که من
آنچه هستم را با آنچه باید باشم اشتباه می کنم !!.......
خیال می کنم آنچه باید باشم هستم در حالیکه آنچه هستم نباید باشم!!!
تنها صداست که می ماند.....

واین منم
زنی تنها
در آستانه ی فصلی سرد
در ابتدای درک هستی آلوده ی زمین
و یأس ساده و غمناک آسمان
و ناتوانی این دست های سیمانی.....
امروز یه جمله از انیشتین خوندم که حیفم اومد ننویسم ... 
اگر انسانها در طول عمر خویش فعالیت مغزشان به اندازه یک میلیونیوم معدهشان بود، اکنون کره زمین تعریف دیگری داشت. !!!!!!!!
با من اکنون چه نشستنها، خاموشیها
با تو اکنون چه فراموشیهاست
چه کسی می خواهد
من و تو ما نشویم
خانه اش ویران باد
من اگر ما نشوم ، تنهایم
تو اگر ما نشوی
خویشتنی
از کجا که من و تو
شور یکپارچگی را در شرق
باز برپا نکنیم
از کجا که من و تو
مشت رسوایان را وا نکنیم
من اگر برخیزم
تو اگر برخیزی
همه برمی خیزند
من اگر بنشینم
تو اگر بنشینی
چه کسی برخیزد ؟
چه کسی با دشمن بستیزد ؟
چه کسی
پنجه در پنجه هر دشمن دون
آویزد
دشتها نام تو را می گویند
کوهها شعر مرا می خوانند
کوه باید شد و ماند
رود باید شد و رفت
دشت باید شد و خواند
در من این جلوه ی اندوه ز چیست؟
در تو این قصه ی پرهیز که چه؟
در من این شعله ی عصیان نیاز
در تو دمسردی پاییز که چه؟
حرف را باید زد
درد را باید گفت
سخن از مهر من و جور تو نیست
سخن از تو
متلاشی شدن دوستی است
و عبث بودن پندار سرورآور مهر
آشنایی با شور؟
و جدایی با درد؟
و نشستن در بهت فراموشی
یا غرق غرور؟
سینه ام آینه ای ست
با غباری از غم
تو به لبخندی از این آینه بزدای غبار
آشیان تهی دست مرا
مرغ دستان تو پر می سازند
آه مگذار ، که دستان من آن
اعتمادی که به دستان تو دارد به فراموشیها بسپارد
آه مگذار که مرغان سپید دستت
دست پر مهر مرا سرد و تهی بگذارد
من چه می گویم ، آه
با تو اکنون چه فراموشیها
با من اکنون چه نشستنها ، خاموشیهاست
تو مپندار که خاموشی من
هست برهان فراموشی من
من اگر برخیزم
تو اگر برخیزی
همه برمی خیزند

پنجه ی ِ سرد باد در اندیشه ی گزندی نیست
من اما هراسان ام
گویی بانویِ سیه جامه
فاجعه را
پیشاپیش
بر بام خانه می گرید.
و پنجه ی ِ بی خیال ِ باد، در این انبان خالی
در جستجوی چیزی است.
در زندگی زخم هایی است که مثل خوره روح آدم را آهسته آهسته در انزوا می خورد. این درد ها را نمی شود به کسی گفت چون عموما عادت دارند که این درد های باور نکردنی را جزء اتفاقات و پیشامدهای نادر و عجیب بشمارند
صادق هدایت
آ ه
کاش هنوز
به بی خبری
قطرئی بودم پاک
از نم باری
به کوه پایه ئی.
نه در این اقیانوس کشاکش بیداد
سرگشته موج بی مایه ئی. 
ا.بامداد
ای صبح !
ای بشارت فریاد!
امشب خروس را
در آستان امدنت
سر بریده اند!
ه.ا.سایه
